حقیقت است که تکثیر کلمه حاصل تجاوز دست جمعی بود؟
به توحید مردمان ساده دل این روستای خوش آب و هوا چه کار دارین؟
کلمه همیشه عریان بود
چرا به تنش جمله ای گشاد و بد قواره می دهید؟
که برامدگی نابلدش را بپوشانید ؟
کلمه همان بود ، اتفاقی ساده و همین حرام زادگی همیشگی
برای تنش و مرگ الفبا نگریست، چرا می گویید شمشاد تب می کرد کلمه رنگش می پرید
کلمه همین جا کنار همین تجمع بی دلیل مردم بود
کلمه مال ما نبود، مال شما هم نبود
کلمه نه آنقدر نزدیک به اتفاقی پیش بینی نشده بود نه آنقدر دور که با نفرت ببیند
(همین دیروز کنار خودم بود که تیر خورد تا آمبولانس جمعیت رو شکست و به ما رسید تموم کرد اینو یه خانومی می گفت که دکتر بود، آمبولانس هم اومد همین و گفت )
کلمه مرد
و سهمش از مرثیه اش انتظار و تکرار نشدنش است
چه قدر دیکتاتور تنها بود....
و
من را تداعی یک رفتار کوتاه کودکانه نکن
هنوز هزار روز باقیست و من به اندازه ی بلوغ سپیدار بزرگ می شوم
همین دم دمای صبح از ماه دختری را گرفتم که گل های نگاهش جبران بافه های رنگین موهایت بود
حالا که اصرار داری برو
برو به سمت سایه و آخرین اقیاقی که برای دست و پا زدن خیلی پیر است، ولی دلش پیش دخترکانی است که از دلتنگی های غروب،شراب و سیگار می آورند.
دیگر خیالی نیست که صدای سکوت تو بر خانه باشد یا نه
دیگر به دلم نمی آید اگر همین ۸ میلیارد نفر زنده نباشند
به صورت دیکتاتور بوسه ای میزنم مثل همان بوسه ای که به صورت مادرم زدم
دلم آنقدر کوچک است که کینه ی یک کلمه را هم به خود نمیگیرد. جدای هرچه هست من دیگر به تابش نگاهت گرم نمی شوم.مثلا همین که بار ها به پیچ کوچه برسی و ندیده رد شی خیره نمی مانم.اگر باز می خواهی جلوتر بروم... دیگر به نبودت عادت کردم.همین که بار ها به ترانه ای عبث که پی ارضا ترانه ای یا حسی گفته شده تشبیهت کرده ام .دیگر ثانیه ای بر درگاه پنجره ای ناب نمی شوی .تکراری شدی در تکرار هر روزه ات مقابلم .
اصرار نکن چه قدر دیگر بگویم همین لحظه مقابل هزار زن بی میلم همین کافیست که دیگر به ذهنم نروم .دختری مقابلم با نگاهش روسپیگری می کند و من ناگاه به تو فکر میکنم .لحظه ای پاک لحظه ای دیگر هزاران فاحشه را بی آبرو میکند.
من به مرور اگرهایم عادت دارم ناچارم مرورت کنم.میگردم نهایت جایی را پیدا میکنم تا بشکنم خودم را از عادت ها و لاجرم های زندگی ام .فریاد می زنم بلند تر از مشتی که میکوبد به ترس دری را یا تلاشی عبث یا همین یا .
کلمات را بارها شمرده ام تا بیهوده نگویم .
من قصد تلاش و تجربه و جاده دنبال کردن را ندارم که باداباد. من به شکستن عادت نکردم ... جدای از روزمرگی به دنبالت میگردم یا می شکنم و فراموشت می کنم یا همین دیگر برمیگردم و با سنگی به سنگ قبرت میکوبم . قبر ... خاک ... سوگواری ... عکس ۳در ۴ در روزنامه های کثیرالانتشار و حسرت زود گذر بی اهمیت مردم ... لااقل پشت همین آرزوهای شنبه یک شنبه ی ما خیلی زود بود .چقدر بی عقده رفتی...
ش ک س ت ن
نفس های بلندو کشدارت مبتذل شد. چشم هایش کار خود را کرد.
-خوش گذشتن و مذاق خوش آمدن یک چیز است جدای از مرز و حدود گقتن یک چیز است
نه ببین گفتن هایت سریع ترین و بی منطق ترین حالتت بود.حالا گذشته است از داشتن و بودن با تو می بینم چقدر ساده بود در آغوش کشیدنت.همین الان می فهمم.کلام را با لکنت رها نکرده در متولد می شدی.
حالا که فکر می کنم تنفر در لبخندت معنا می شود. حتی آخرین لبخندت در برگه ی آزمایشت.تلخ بی حس بی روح که خبر از مرگ می داد .
آنقدر جاده طولانی ست که نرفتن را تداعی می کند .تصور بی انتها بی جهت رفتن عین کشیدن سیگاری ته قرمز است..بی میل و تند که هی منتظر بیرون انداختنش... تا تهش می کشی.
روز بهره وری و بهینه سازی مصرف سوخت-روز بزرگداشت ملاصدرا .... دارم نامه نفرت به تو را در این صفحه می نویسم ... فکر کن شاید ارتباطی بین این و این باشد؟؟!!! چه قدر احمقانه به صورتت خیره نگاه میکردم . البته همین را بگویم هنگامی که تو ماه میدیدی من تنت را رصد میکردم و زمانی که دست در دستت بودم تو چیز دیگری بودم نه همون لبخند نجیب.
تمومش کنم
بزن تو نمی دانی چرا زدی ولی اون می داند چرا خورده است
مسافران چمدان به نرفتن می بندند و هزاران بوسه عبث می شود
قهرمانان جنگ از نبود مهمات صلح می کنند و دیکتاتورها گشاد لبخند می زنند
چه قدر دیگر....
از نبود صبح چراغ ها را روشن نگاه می دارند و کودکان بدون ترس مشق آرام می خوابند
در گوشه ای از خیابان چراغ راهنمایی سبز را نشان می دهد و مردم پشت چراغ سبز می شوند
کی می رسد...
مادری به قدر تاریخ گریه کرد ، مردم عجیب علاقه ای به ماندن دارند
کارگران ساختمانی بی مزد جاده می کشند و مردم هیچ نشده به تمام شک ، شک می کنند
اگر صبح بشود....
نوزادان آشفته آرامند
و مادری به انتظار صبح تولد را بارها معنا میکند
و روزهایی را به یاد می آورم که بی جهت عادت می کردم به بودن گرمت
و سال ها انتظار ظرفی را می کشید که سیر کرده ی کودکانش باشد
و او آن را بشورد
زمستان رسید و دیگر نه کودکی بود نه ظرفی و نه مادری و نه حوضی
دیشب خوابی دیدم که امروز روسری هایی که به عادت به پیچ کوچه می آمدند مرا گم کردند
همسایه فریاد نبود بکارت دخترش را سر می داد
و پدری به گوش زنش می زد تا نشنود فریاد های کوچه را
و من سردرگم نگران بکارت دخترش شدم
مادر آنقدر شیون کرد که بکارت هفت سالگی در کوچه بارید
و من مدت ها بعد آن روسپی را دیدم که از پیچ کوچه نرسیده بکارت را هزار بار تعبیر کرد
و نرسیده ایمان آورد
و تو یقین گمشده ی منی
احمد هماپور
و پدرم در فکرش فرو می ریزد
و جواب در ترس انزوا میکند
فردا مادری که سال ها بیشتر چمدانش را بسته بود سوار قطاری کوکی و آماده به حرکت میشود
و بارها خداحافظی می کند از ایستگاه راه آهن
کودکی می پرسد از مادرش که بلوغ هفت سالگی ام باز نگه میدارد پنجره را
و مادرش خیره به ساعت خواب میرود
خیابان های شهر نزدیک به تاریخ می شوند
و قلم حرکت می کند از میان مردان و زنانی که شعور را به شهر آوردند
خیابان های شهر ترس را به دلهره می آورند
و کودکی به پدرش می نگرد که چمدانش را محکم می بندد
و ساعت ها معنا می شود مقابل آینه
آنقدر نگاهش کردم تا برگردد ولی تا سوی چشم منو خم کوچه رفت
چرا سوال باقی گذاشتی ؟
وقتی که مادرانه به گردنت طنابی می انداخت
دیگر درگلویم اضطراب نمی شوم
و قلبم از دیدن پس مانده های عشق بلند نمی تپد
می خواهم همین لحظه هزار سال ارتفاع داشته باشد
تا بشنوم صدای یکنواخت سوت را که کشیده میشود
و مادرم هزار بار متولد می شود
هی از تجمع موج بر بلندای کوه میگفت و حرفش همه از مزرعه ی شاهرگ ها بود
صبح بود
ساعت آنقدر نواخت که پیرزن هشت ساله شد
مرد روزها قبل تر به مردم شهرش بلند سلام میکرد و صبح به خیر را بی هیچ توجه به عادت میگفت
چشم های مردم شهرش آنقدر معصوم بود که خدایان چسبیده به پرگار تحذیر احساس گناه میکردند
چه زیبا بود سلامش به رفتگری که میدانست فردا مردی برای سلام کلاه از سر برنمی دارد
رفتگر بارها به مرگان سلام کرده بود
موج با گلوله آب می شود و باتوم می شکند جمجمه ی ترانه را
و در کشاکش اقاقیا یک نفر همیشه لبخند می زند
چرا یک بار خوابیدن در ریل قطار را امتحان نکنیم ؟
دیشب کوچه ای تا بیخ دیوار بارانی شد
مادران در خود مردند و یکی آرام آرام فریاد میزد
در بالای بام کبوتر از ترس دشنه پر میزد
و در انتهای کوچه ای که دیوار هایش جایی برای نشتن نداشت
کودکی را غسل میداند
و دیگری در صف
منتظر اعدام بود
نفس هر کودک که دیگر بالا نمیامد مادران کل میکشیدند
و خودشان را به آب میزندن که کودکشان در صف کنند
و دیگران وعده به جلاد میدانند
باران بند آمد و جز نفس مادران و شانه های خسته ی جلاد کسی در خانه نبود